کاش میشد یه مدت برم توی کوه زندگی کنم، موکا و بچه هاشم میبردم. از آدما بدم میاد.از رفتاراشون.از خودم که اون رفتارا رو خودمم دارم ، اما کاش میشد نداشتم.اگه میشد دوس نداشتم دیگه ببینمشون ، یا باهاشون حرفی بزنم. برای موکا جا میذاشتم تو خونَم توی کوه و همونجا چارتایی زندگی میکردیم.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
کاش زبانِ مشترکی بود.چیزی که تمامِ آنچه در تومیگذرد منتقل میکرد ، فرقی نداشت مخاطب گربهی نارنجی است یا آدمی که سالها پای درد و دلت بوده. هرگز و تاکید میکنم هرگز ، تمامِ چیزی که درون حفرهی سینهات نشسته را هیچ موجود دیگری نمیتواند داشته باشد.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
شامل دعوا ، گریه ، خشم ، پرتاب کردن چیز میز به سمت هم، غم و غصه ، بازم گریه ، و کلی فحشای آبدار که دلت میدی.اما خب جزیی از زندگیه.باید بپذیریش ، باید با عادی شدنِ خیلی چیزا تو زندگی کنار بیای ؛ میدونم دوس نداشتنیه :( ولی برای زنده موندن باید.
برچسب:
نویسنده: النا محبی